X
تبلیغات
انشاهای نمونه
انشاهای نمونه
انشاهای نمونه
از زبان یک چیز بی جان انشا بنویسید
سلام!من یک خودکار هستم.داستان من از ان شروع میشود که در کشور خودم،فرانسه تولید شدم.

فرانسه کشوری است که صادر کننده خودکار است و از این رو من نیز مانند خودکارهای دیگر صادرشدم.

بعضی از خودکارها در فرانسه میماندند،بعضی ها به استان ها میرفتند و بعضی ها هم مثل من به

کشور های دیگر صادر میشدند.پس از تولید،من به کشوری به نام (ایران) صادر شدم.پس از ساعت ها

انتظار، در جعبه ی خودکار باز شد و مرد چاق و فربه ما را از جعبه در اورد.برچسب های کشور فرانسه

را کند و برچسب های کشور ایران را با زبان فارسی به ما چسباند.سپس ما را در جعبه قرار داد و توسط

کامیون های مخصوص حمل خودکار به نقاط مختلف کشور پراکنده شدیم.من نیز در شهری به نام

((میناب)) واقع در استان ((هرمزگان)) سکونت یافتم. پس از مدت ها من را به کتاب فروشی بردند

ومن نیز هفته ها در درون کتابفروشی زندگی می کردم که در یکی از روز ها پسری به نام ((بهمن))

امد و مرا خرید.بهمن پسری نوجوان بود و پس از خرید من ،شاد و خرم به طرف خانه اش داشت میرفت

که ناگهان من به درون رودخانه ای افتادم.میتوانستم صدای گریه ی بهمن را بشنوم.همین طور که

 در اب غوطه میخوردم ناگهان توسط ماهیی بلعیده شدم.به درون شکم ماهی رفتم و همراه من جلبک

ها و اشغال های زیادی به درون شکم ماهی میامدند.پس از ساعت ها تکان شدیدی خوردم.ترسیدم.

با خودم گفتم نکند ماهی مرده باشد و من باید برای همیشه در اینجا بمانم؟ که ناگهان صدای انسان ها

یی را شنیدم.ایا میدانید انها که بودند؟ بله،انها ماهی گیر بودند و پس از ساعت ها من به داخل مکانی

وارد شدم که  صدای فریاد های بسیاری به گوش میرسید. فریاد هایی همچون:ماهی داریم.ماهی تازه

داریم!فهمیدم در بازار ماهی فروشان بودم.پس از چند دقیقه صدای پیر زنی را شنیدم که میگفت:این

ماهی ها چقدر هستند؟ و پس از چند دقیقه پیر زن ماهی را خرید و به خانه اش برد. پیرزن ماهی را به

اشپزخانه برد و همین که شکم ماهی را باز کرد با کمال تعب مرا دیدومرل پیش دخترش برد تا نوشته ی

بالای سر مرا بخواند که ناگهان دخترش از خوش حالی قرمز شده بود.پیرزن گفت:چی شده مادر جان؟

چیز بدی نوشته؟ زن با هیجان برای مادرش خواند:بهمن بهزادی.کلاس اول راهنمایی.وجای امضای بهمن

را که همیشه با رنگ بنفش میزد به مادرش نشان داد. مادربزرگ و دخترش پیش بهمن که گوشه ی اتاق

کز کرده بود و حرفی نمیزد رفتند ومرا نشانش دادند. بهمن از دیدن من بسیار خوش حال شده بود و در

پوست خودش نمیگنجید. بهمن نوک مرا به کاغذ زد  و با خطی خوش نوشت((بنام خدا)). بهمن پس از

دیدناینکه من به این خوبی رنگ میدهم باورش نمی شد. او خیلی خوب از من استفاده کرد وپس از

۲سال و۶ ماه و۳ روز جوهر من تمام شد و بهمن به رسم قدر دانی از من مرا در جامدادی اش که از ان

استفاده نمیکرد قرار و روی من با برچسب نوشت:((بهترین خودکار دنیا!))

| علی حسین زاده | چهارشنبه دوم فروردین 1391